سردار شهید غلامشاه ذاکری

وصیت نامه شهید غلامشاه ذاکری فرمانده سپاه قشم
بسم رب الشهدا ء والصدیقین
"ان الله اشتری من المومنین به انفسهم واموالهم بان لهم الجنه"
بعد ازحمد وسپاس فراوان به درگاه پروردگار جهانیان وبعد از شهادت به یگانگی خداوند سبحان وپیامبران وائمه معصومین ٬ اینجانب پاسدار امام زمان حضرت ولی عصر (عج) وبنده خدا یعنی غلامشاه ذاکری وصیت میکنم که ای برادران وخواهران ٬ ای پدران وای مادران بیدار باشید ودست از بندگی خدا در عمل بر ندارید که بازگشت همه به سوی اوست . حال که همه باید رجعت کنند پس چه بهتر این راه با شهادت در راه او وبه لقاءش پیوستن همراه باشد ٬پس بیدار باشید و فرامین حضرت امام خمینی این یگانه رهبر ومرجع عالم را باگوش شنوا وبه آن عمل نمائید از تفرفه بپرهیزید وسعی کنید نفس خود را به سوی مطمئنه شدن سوق دهید ٬حب جاه ومال ٬انسان را به اسفل السافلین می اندازد - به برادران وخواهران اهل تسنن هم بگویم سعی کنند خود را از کل امت مسلمان ایران جدا نسازند واز امت امام پیروی نمایند ٬که این رمز پیروزی آنهاست . به عده ای از برادران هم بگویم که دست از جدا بودن وجدا عمل کردن پرهیز کنند وملاک را تقوای خدا قرار داده ودست از گروه بازی بردارند البته می دانم نیت آنها غیر خدا نبوده اما امام امت جنگ را در راس امور قرار داده اند پس واجب است برادران جبهه های نبرد حق علیه باطل را همیشه ودر همه حال حفظ ونگه دارند چون در حرام ها: کل یوم عاشوراست ٬کل ارض کربلاست وکل شهر محرم است . پس باید آنقدر علیه کفر واستکبار جهانی مبارزه کرد تا ازپای در آید و آنقدر تلاش نماییم تا مقدمه ظهور حضرت مهدی (عج) فراهم گردد . در پایان از کلیه برادران واقوام که به هر نحوی باعث ناراحتی آنها شده ام حلالیت می طلبم وامید وارم از تقصیرات بنده درگذرند وهمین طور از آنها خداحافظی می نمایم . از پدر م ومادرم وخواهرانم وبرادم وکلیه می خواهم مرا دعا کنند بر مرگم گریه نکنند ٬چون مرگ در راه حق خود تولدی نوین است . به همسرم میگویم پسرم را حسین وار تربیت کن تا راهم را ادامه دهدوهمچنین حامله میباشد اگر بچه پسر شد نامش محمد هادی واگر دختر شد نامش را هاجر بگذارد و انشا ء ا...شوهر خوبی را برای خود اختیار نماید تاروح من شاد گردد.
خدا حافظ همگی
غلامشاه ذاکری ۲/۱۲/۱۳۶۲
خاطراتی از شهید
نقل از همسر شهید :
در سال ۱۳۶۱ من با این شهید بزرگوار ازدواج کردم که در این زمان ایشان در سپاه مشغول خدمت به انقلاب بودند مهمترین خاطره ای که ازایشان دارم این است که از ایمان وتقوای ایشان لذت می بردم . شب های ماه مبارک رمضان همیشه در مسجد می ماند ٬قرآن ونماز میخواند وتا سحر بیدار بود وبا خدا رازو ونیاز می کرد .یک شب که به خانه می آمد دیدم که لباس هایش کثیف شده بود ٬ جلو رفتم وپرسیدم که چرا لباسهایت کثیف شده به من جواب دادوگفت چیزی نیست او عادت داشت هر زمانی که ناراحت می شد سر مزار شهدا ء می رفت وشب را آنجا می گذراند .من دوباره از او پرسیدم که چه شد ه است . گفت از پشت دیوار بهشت زهرا رد میشدم که افراد ضد اسلام که درکمین من نشسته ومنتظر این بودند تا من از این راه رد شوم وبه بهشت زهرا بروم در این زمان از فرصت استفاده کردند ویک مشت تخم مرغ گندیده وگوجه فرنگی گندیده را بر روی سر من ریختند . من به او گفتم که آیا این اشخاص را که این کار را باتو کرده اند می شناسی گفت آنها را می شناسم ولی هیچ حرفی را به آنها نخواهم زد چون من که دیگر از حضرت علی بالاتر وبهتر نیستم پس هیچ اشکالی ندارد .
هیچ وقت مظلومیت این شهید را فراموش نخواهم کرد وامیدوارم که همه مردم قدر این شهداء را بدانند چون از همه چیز خود ومهم تر از همه اینکه از بچه های عزیز وخانواده خود گذشته اند .
نقل از همرزم شهید محمود دهقان پور:
با حاج باقری شهید دانشی وباقریان با قایق راه افتادیم وبه سمت خط مقدم رفتیم . نمی توانستیم از رودخانه عبور کنیم عراقی ها به اطراف قایقمان تیر اندازی می کردند .آقای باقریان وچند تا دیگر از بچه ها زخمی شدند وبر گشتیم آنها راپیاده کردیم دوباره برگشتیم به جزیزه ام الرصاص ٬ وارد جزیره که شدیم شهید غلامشاه ذاکری را دیدم که به درختی تکیه داده بودند سلام کردم رفتم وبرای کاری برگشتم دیدم بازم نشسته ولبخندی بر لب دارد . سلام کردم ولی جواب سلامم را نداد تعجب کردم ودیدم همانطور که به درخت تکیه کرده شهید شدند.
| + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 | ساعت11:55 | توسط یونس |
بسیجی شهید علی اکبر سالاری
در سن ۱۷ سالگی در منطقه شلمچه در
(عملیات کربلای ۵) به شهادت رسید
وپس ازسالها در سال ۱۳۷۴ جنازه اش به
شهربازگشت .
محل دفن : گلزار شهدای بندرعباس
بخشی از وصیت نامه شهید خطاب به پدر ومادرخویش:
پدر بزرگوارومادرمهربان از شما عاجزانه تقاضا دارم که قدر خویش را بدانید٬ قدرمقام ومنزلت خویش را وحقی که پدران ومادران شهدا بر رزمندگان دارند . نکند خدای نکرده از اینکه فرزند شما به جبهه جهت مبارزه با کفرآمده ناراحت شوید٬ وبیم به خود راه ندهید زیرا که فرزند شما ودیگران از علی اکبر امام حسین (ع) وقاسم (ع) برای مادران خویش عزیز تر نیستند ٬شما دین خود را به اسلام وجمهوری اسلامی اداکرده اید وسعادت بزرگی رانصیب خویش وچه سعادت بزرگی که انسان بتواند فرزندی را تربیت کرده که بتواند با میل خود روانه جنگ شود وآن هم به خاطر احیای دین مبین اسلام لذا از شما تقاضا دارم در صحنه بودن را حفظ کنید .
شنبه ۲/۱۲/۱۳۶۶
علی اکبر سالاری
| + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 | ساعت12:11 | توسط یونس |
در هفته ی گذشته خواندیم که : شهید محمد شهسواری در تاریخ سوم اسفند ماه 1334 در قریه شیخ آباد کهنوج به دنیا آمد. در سه سالگی پدر خویش را از دست داد . دوران ابتدایی را در مدرسه پهلوی سابق آغاز کرد . با حافظه کم نظیری که داشت با بهترین معدلها تا سال ششم نظام قدیم ادامه تحصیل داد . و اینک ادامه ماجرا ...
وی قرآن را در مکتب خانه ای نزد عموی خود فرا گرفت و چون در کهنوج مدرسه نبود از ادامه تحصیل باز ماند . سپس جهت تأمین مخارج زندگی خانواده به جزیره کیش رهسپار شد. او گرمای طاقت فرسای جنوب را تحمل کرد تا بتواند گوشه ای از زحمات مادر زجر کشیده خود را جبران کند . بعد از سه سال تلاش در جزیره به کهنوج بازگشت و در راهسازی بین کهنوج و جیرفت مشغول به کار شد . با شروع جنگ تحمیلی به عنوان بسیجی به جبهه اعزام شد و برای اولین بار در عملیات بیت المقدس شرکت نمود . شهادت فرمانده رشید میثم افغانی که با وی نسبت فامیلی داشت او را بیشتر شیفته جهاد و شهادت نمود و دو بار دیگر به جبهه اعزام شد . در تاریخ 22/12/63 در شرق دجله به اسارت نیروهای بعثی درآمد . ایشان بزرگی روح خود را با دستان بسته در حالیکه اسیر دشمن بود با فریاد « الله اکبر خمینی رهبر» ، «مرگ بر صدام ضد اسلام» به نمایش گذاشت و فریادش در تاریخ طنین افکن شد . در تاریخ 1/6/69 به همراه سایر پرستوهای عاشق به میهن اسلامی بازگشت .
آزاده سرافراز عظیم آقاجانی که مدتی با ایشان هم آسایشگاهی بود می گوید :
در سال 64-65 توفیق داشتم که با شهید شهسواری در یک آسایشگاه باشم . در اردوگاه الانبار ، قاطع 3 ، آسایشگاه 20 . در آن سالها در تلویزیون ایران فیلمی از یک اسیر ایرانی پخش شد که در لحظه اسارت با صدای بلند شعار « مرگ بر صدام ضد اسلام » را فریاد می کشید که توسط خبرنگار شبکه فرانسه ضبط شده بود . شهید شهسواری که خودش این شعار را داده بود هیچ اطلاعی از این قضیه نداشت و نمی دانست که در رسانه های ایران خیلی مطرح شده و تصویرش پخش شده است .
بعد از مدتی که اسرای جدید به اردوگاه آمده بودند ، در میان آنان تعدادی از آشنایان شهید شهسواری نیز بودند که با دیدن ایشان ، خبر پخش آن فیلم را به گوشش رساندند و تازه در آن زمان بود که ما هم از این قضیه باخبر شدیم و فهمیدیم که چنین اتفاقی افتاده است .
ایشان به خاطر کوچکی قدش از سربازی معاف شده بود . خودش تعریف می کرد و می گفت که : « قدم کوتاه بود و فرمانده مافوقمان گفت که این آدم کوچولوها را می خواهید چکار کنید، ردشان کنید بروند ، مگر در مملکت سرباز قحط است » . که بالاخره ایشان از سربازی معاف شد . بعد هم در زمان جنگ تحمیلی بصورت بسیجی به جبهه آمد و فکر کنم در عملیات بدر که بعد از عملیات خیبر بود زخمی شد . و یکسری از دوستانشان هم آنطرف تر شهید شده بودند . عراقی ها زخمی ها را جدا می کنند که ایشان هم قاطی زخمی ها بودند . یکسری را که زخمشان شدیدتر بود جدا کرده و مثلاً 200 متر آنطرف تر می برند که پشت تپه بود بطوری که بقیه زخمی ها به آنجا دیدی نداشتند . بین این کسانی که مانده بودند شایع شده بود که اینها را برده اند تا اعدام کنند . بعد نوبت اینها می شود و آقای شهسواری را بلند می کنند که ببرند . ایشان می گفت : « حالا که دارم میروم شهید شوم لااقل خودم را خالی کنم و نفرتم را نسبت به این ظالم مستبد ( صدام ) اعلام کنم . من که دارم شهید می شوم حال هر بلایی که می خواهند ، سرم بیاورند » همین طور که او را می کشیدند و می بردند شعار معروف" مرگ بر صدام ، ضد اسلام "را فریاد می کشید . می گفت : « من در آن موقع اصلاً در ذهنم نه دوربینی بود و نه خبرنگاری و اصلاً حواسم به آنها نبود و حتی آنها را ندیده بودم . همینطور که مرا می بردند شعارم را دادم تا به بقیه زخمی ها ملحق شدم . وقتی که به جمع آنان رسیدم دیدم که همه زنده اند و از اعدام خبری نیست . » ایشان در ادامه می گفت: « در آن لحظات که شعارم را می دادم سربازان عراقی آنقدر گرم جابجا کردن مان بودند که اصلاً حواسشان به شعار من نبود برای همین با من هیچ برخوردی نکردند و مرا قاطی زخمی ها به بیمارستان منتقل کرده و بستری کردند و بعد از مداوا شدن به اردوگاه الانبار آوردند » .
بعد از پخش این تصاویر عراقی ها به دنبال چنین شخصی بودند که پیدایش کنند ولی نتوانستند او را پیدا کنند . آن هم به چند دلیل : اول اینکه ایشان هنگامیکه اسیر شد ریش زیادی داشت ولی وقتی وارد اردوگاه شدند به اجبار قوانین اردوگاه تمام ریش ها را با تیغ زدند، یعنی کل چهره اش عوض شد . دوم اینکه ایشان جدا از تیر و ترکش هایش ، سردردهایی داشت که از اعصاب بود و جزء آن دسته از مریض هایی بودند که در اردوگاه هر هفته یک بار باید می رفتند نزد دکتر و قرص می گرفتند . یعنی مثلاً از میان آن قاطعی که 500 نفر در آن بودیم ، 10-12 نفر بودند که باید می رفتند و قرص های مخصوص خودشان را می گرفتند . این افراد را صلیب سرخ می شناخت . دکتر عراقی هم به اسم آنها را می شناخت ، حتی سربازان عراقی هم به اسم آنها را می شناختند . به خاطر اینکه این افراد دائماً می رفتند و می آمدند عراقی ها حساسیت و تندی شان روی اینها کم شده بود طوریکه مثلاً در راه با اینها شوخی می کردند و سربه سرشان می گذاشتند . حتی مثلا ً در ساعاتی که آزاد باش بود و بچه ها در حیاط قدم می زدند و یا لباس می شستند ، سربازهایی که در حال قدم زدن بودند ، بعضاً به آسایشگاه می آمدند و با این افراد چاق سلامتی خاصی می کردند . آقای شهسواری هم از آن دسته افراد بود . مثلاً غروب ها که می آمدند آمار بگیرند وقتی او را می دیدند می گفتند حالت چطوره ؟ خوبی ؟ و اینگونه بود که شهید شهسواری تا آخرین روز اسارتش ناشناخته باقی ماند .
لازم به توضیح است که شهید شهسواری پس از آزادی از سوی مسئولین مورد تفقد قرار گرفت و مدال شجاعت را از دست ریاست جمهوری وقت دریافت کرد . سرانجام این آزاده سرافراز در بیستم مرداد ماه 1375 برای انجام ماموریت فرهنگی در حالی که ملبس به لباس مقدس بسیجی بود با همان ساز و برگ جبهه در مسیر زاهدان به فیض شهادت نائل آمد .
فرازی از وصیتنامه شهید محمد شهسواری :
« خداوند توفیق دهد که ادامه دهنده راه شهیدان باشیم امام امت را دعا کنیم و طول عمر ایشان را از خداوند بخواهیم » .
روحش شاد و راهش پر رهرو باد
تهیه و تنظیم:محمدی نیا
| + نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 | ساعت3:48 | توسط یونس |
|
| |
|
لشکر 41 ثارالله کلید فتح فاو | |
کمی از ساعت 8 شب 20 بهمن ماه سال 1364 گذشته بود که رزمندگان گردان 410 غواص به فرماندهی احمد امینی به محل ماموریت عزیمت کردند .
همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود . یک گروهان از گردان 410 به فرماندهی اکبر قضاوی در حالیکه لباس های سیاه غواصی بر تن داشتند و اسلحه ها و سایر تجهیزات را که در پوشش ضد آب جاسازی شده بود بر دوش گرفته بودند وارد نهر مجری شدند .
گروهان دوم به فرماندهی محسن صغیرا در حالیکه علی عابدینی جانشین فرمانده گردان 410 آنها را همراهی می کرد تن به آب گل آلود بلامه سپردند .
* احمد امینی با گروهان سوم حرکت کرد . محمد قنبری فرماندهی گروهان را بعهده داشت . رضا موذنی دیگر رزمنده اصفهانی بعنوان جانشین، وی را یاری می کرد.رزمندگان این گروهان از نهر علی شیر به سوی اروند رفتند .
پیشاپیش ستون یکی از عناصر اطلاعاتی و بعد از او نیروی تخریب و سپس فرمانده و بی سیم چی ها و پیک هایش دست در گره های طناب داشتند .
ساعاتی بعد عملیات پیروزمند والفجر 8 آغاز می شد . رزمندگان 410 غواص با حمله به سنگرهای خط مقدم دشمن، راه را برای عبور گردان های قایقی باز کردند .
* بدون تردید نقش غواصان گردان 410 لشکر 41 ثارالله در فتح فاو انکار ناپذیر است . ارزش عملکرد رزمندگان غواص وقتی بارزتر می شود که بدانیم بسیاری از گردانهای قایقی لشکرهای هم جوار که در آن شب سرد و تیره و طوفانی موفق به باز کردن معبر نشده بودند از محورهای علی شیر و مجری و بلامه به آن سوی اروند هجوم بردند .
نهر ابوالفلوس ، نهر قمیچه ، نهر ابتر ، نهر حاجی محمد ، نهر عرفی ، نهر نشمی و نهر علی شیر ازمترین و در عین حال عریض ترین این نهرها در جزیره آبادان هستند که در عملیات والفجر 8 بعنوان محورهای عملیاتی لشکرهای عمل کننده مورد استفاده غواصان خط شکن قرار گرفتند .
در این میان نهر علی شیر و مجری و بلامه سه محور عملیاتی لشکر 41 ثارالله بودند که شب عملیات والفجر 8 از هریک از این نهرها یک گروهان غواص از گردان 410 به سوی مواضع دشمن در ان سوی اروند حرکت کرد و با شکستن خط ، راه را برای هجوم گردان های لشکر 41 و نیز گردانهای لشکرهای هم جوار باز کردند .
بی گمان عملکرد موفق ، سریع ، غافلگیر کننده و به موقع رزمندگان گردان 410 ودر راس آنها حاج احمد امینی فرمانده گردان و شکستن خط در آن سوی اروند یکی از دلایل پیروزی عملیات والفجر 8 و فتح فاو به شمار
می آید . حاج احمد پس از سقوط مواضع دشمن در ساحل تازه آزاد شده فاو، به شهادت رسید .
تا سه هزار سال پیش از میلاد حضرت مسیح (ع) اروند رود وجود نداشت و رودخانه های دجله ، فرات و کارون جداگانه به دریا می ریختند . اروند رود هنگامی به وجود آمد که عراق کنونی جزئی از قلمرو امپراطوری ساسانی شمرده می شد .
پس از سقوط ساسانیان ، به واسطه عدم مراقبت ، سدها خراب و شکسته شد و رود خانه دجله وفرات در القرنه به هم پیوستند و اروند رود را تشکیل دادند . رود کارون در شمال غرب جزیره آبادان به اروند پیوست .
هم اکنون 81 کیلومتر از 175 کیلومتر طول اروند رود ، از محل پیوستن نهر خین به این رودخانه تا مصب آن در خلیج فارس مرز مشترک ایران و عراق محسوب می شود . عرض اروند بین 500 تا 1000 مترو عمق آن بین 9 تا 15 متر در نوسان است . هنگام جذر و مد آب کاهش و افزایش می یابد ولی در عین حال برای کشتیرانی کاملاً مناسب می باشد . جزایر مینو ، شطیط ، حاج صلوخ ، ام الرصاص ، بلجانیه ، ام الطویله و بوارین مشهورترین جزیره های اروند است. مهم ترین بنادر اروند عبارتند از بصره ، خرمشهر ، آبادان ، خسرو آباد و فاو . اروند قبل از اتصال به کارون از بصره عبور می کند .
نهرهای زیادی در خاک ایران ( آبادان ) و عراق ( فاو) از اروند منشعب می شوند که تا عمق نخلستانهای دو سوی این رودخانه ادامه دارند . اهالی محل از این نهرها که غالباً قابلیت قایقرانی را نیز دارند، برای آبیاری نخلستانها و نیز حمل کالا استفاده می کنند .
| + نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 | ساعت4:28 | توسط یونس |
سال ١٣٤٠ هجري شمسي در مشهد مقدس متولد شد. پدرش كه از كسبه متعهد به شمار ميآمد، در دوران ستمشاهي و اختناق، با علماء و روحانيون مبارز، از جمله حضرت آيتالله خامنهاي، شهيد هاشمينژاد و شهيد كامياب ارتباط داشت. وي كه براي تربيت فرزندش اهميت زيادي قايل بود، محمود را همراه خود به مجالس و محافل مذهبي و نماز جماعت ميبرد و از اين راه فرزندش را با مكتب اهل بيت (ع) و تعاليم انسانساز اسلام آشنا ميكرد.
شهيد كاوه دوران تحصيلات ابتدايي خود را در چنين شرايطي سپري كرد. از آنجا كه خواست پدرش به هنگام تولد محمود، اين بود كه وي را در سلك صالحان و پيروان واقعي مكتب اسلام قرار دهد، با علاقه قلبي و مشورت پدر وارد حوزه علميه شد و همزمان، تحصيلات دوران راهنمايي و دبيرستان را نيز ادامه داد.
با شروع جريانات انقلاب، او كه جواني بانشاط، فعال و مذهبي بود با شركت در محافل درسي مسجد جوادالائمه(ع) و امام حسن مجتبي(ع) كه در آن زمان از مراكز تجمع نيروهاي مبارز بود، از هدايتها و تعاليم حضرت آيتالله خامنهاي بهرههاي فراواني برد و ره توشههاي همين تعاليم را با خود به محيط دبيرستان و ميان دانشآموزان منتقل مينمود. او در دبيرستان به عنوان محور مبارزه شناخته ميشد. با علاقه وافر، به پخش اعلاميههاي حضرت امام خميني(ره) ميپرداخت و فعالانه در راهپيماييها و درگيريهاي زمان انقلاب شركت داشت.
با پيروزي انقلاب اسلامي، كاوه جزو اولين عناصر مومن و متعهدي بود كه به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در شهر مقدس مشهد پيوست و پس از گذراندن يك دوره آموزش شش ماهه چريكي، به آموزش نظامي برادران سپاه و بسيج پرداخت. پس از آن براي حفاظت از بيت شريف حضرت امام خميني(ره) در يك ماموريت شش ماهه به تهران عزيمت كرد و با شروع جنگ تحميلي، به همراه تعدادي از نيروهاي خراسان به جبهههاي جنوب اعزام شد. مدتي بعد به علت نياز شديدي كه پادگان به مربي داشت، او را براي آمادهسازي و آموزش نيروها به مشهد فراخواندند.
عليرغم اينكه براي آموزش نيروها اهميت بالايي قايل بود و مسئول مستقيم او زياد تمايل نداشت وي را (كه از مربيان دلسوز و قوي محسوب ميشد) به جبهه اعزام كند، اما روح پرتلاطم او به دنبال فرصتي بود تا رودرروي دشمن قرار گيرد و در صحنههاي كارزار انقلاب و ارزشهاي آن عملاً دفاع كند. بنابراين در اولين فرصت با جلب رضايت فرمانده پادگان با شور و شوقي فراوان به ديار كردستان (كه در آن زمان توسط گروهكها و عناصر ضدانقلاب دچار مشكلات و آشوب شده بود)، عزيمت كرد.
او كه به همراه تعدادي از برادران پاسدار جهت آزادسازي شهر بوكان وارد كردستان شده بود، به دليل لياقتها و مهارتهايي كه داشت، در همان ابتدا به عنوان فرمانده يك گروه دوازده نفره انتخاب شد.
شهيد كاوه در اين منطقه براي مبارزه با ضدانقلاب – كه از حمايتهاي خارجي برخوردار بود و با جناياتي هولناك، توطئه شوم جدايي ان نقطه از ميهن اسلامي را در ذهن ميپروراند – شب و روز نداشت و به دليل تلاش بسيار زياد، جديت و پشتكار، شجاعت و روحيه شجاعتطلبي كه داشت، در مدت كوتاهي به سمت فرماندهي عمليات سپاه سقز منصوب شد و در اين زمان با ناباوري همگان همراه تعداد كمي نيرو، عمليات آزاد سازي منطقه مرزي بسطام را با شهامت غيرقابل وصفي طرحريزي و٤٥ كيلومتر جاده مرزي را طي يك مرحله و در عرض ٢٤ ساعت در قلب منطقه تحت نفوذ ضدانقلاب آزاد كرد.
ضدانقلاب كه با برخورداري از سلاح و امكانات ونيروي رزمي فراوان،عرصه را براي نيروهاي نظامي و انتظامي تنگ كرده بود و جنايات فجيعي مرتكب ميشد، باورود جوانان دلير و متعهدي چون شهيد كاوه به صحنه عمليات،به اين نتيجه رسيد كه ماندن در كردستان برايش سنگين تمام خواهد شد.
شهيد كاوه و همرزمانش با عمليات پي در پي، مزدوران استكبار را در منطقه منفعل و مستاصل كرده بودند تا جايي كه ضدانقلاب در اوج استيصال و درماندگي براي زنده يا مرده او جايزه تعيين كرده بود.
به دنبال عمليات سرنوشتساز نيروهاي سپاهي در محورهاي مختلف كردستان و همزمان با تشكيل تيپ ويژه شهدا (كه فرماندهي آن بر عهده شهيد ناصر كاظمي بود) شهيد كاوه به عنوان فرمانده عمليات اين تيپ انتخاب شد. پس از مدت كوتاهي از فعاليت او در اين مسئوليت (كه با آزادسازي بسياري از مناطق همراه بود) آوازه تيپ ويژه شهدا، آنچنان ضدانقلابها را متحير ساخت كه به كلي روحيه خود را از دست دادند و در مقابل هر يوريش رزمندگان اسلام، فرار را بر قرار ترجيح ميدادند و ميدانستند كه مقاومت در مقابل اين يگان جز خسارت و نابودي ثمري نخواهد داشت.
آزادسازي سد بوكان و جاده ٤٧ كيلومتري آن، آزادسازي جاده صائيندژ به تكاب، پاكسازي منطقه كيلر و اشتوزنگ ،آزادسازي محور استراتژيك پيرانشهر به سردشت كه به عنوان مركزيت و نقطه ثقل ضد انقلاب بشمار ميآمد و منجر به انهدام مركز راديوئي آنها و فتح ارتفاعات مهم مرزي منطقه آلواتان وآزادسازي زندان دولهتو و هلاكت بيش از ٧٥٠ نفر از ضدانقلاب شد،از جمله نبردهاي تهاجمي بود كه توسط شهيد كاوه و همرزمانش در تيپ ويژه شهدا طرحريزي و به اجرا گذاشته شد. تعداد عملياتي كه بوسيله اين شهيد عليه ضدانقلاب فرماندهي شد ، آن قدر زياد است كه ذكر نام تمامي آنها در اين مختصر ميسر نيست.
او كه پس از شهادت سرداران رشيد اسلام، شهيد ناصر كاظمي ، شهيد محسن گنجي زاده وشهيد محمد بروجردي در خرداد١٣٦٢ رسما به فرماندهي تيپ منصوب شده بود، با تلاش همه جانبه براي آموزش،سازماندهي و آمادهسازي نيروها از هيچ كوششي دريغ نميورزيد.
بنا به صلاحديد فرماندهي محترم سپاه در تاريخ ٢٩/٤/٦٢ تيپ ويژه شهدا ماموريت يافت تا در عمليات برون مرزي والفجر ٢ كه در منطقه حاج عمران انجام ميگرفت، شركت نمايد. در اين عمليات شهيد كاوه با هدايت قوي رزمندگان، اهداف از پيش تعيين شده تيپ از جمله ارتفاعات ٢٥١٩ را با موفقيت به تصرف درآورد.
همزمان با عمليات والفجر ٤ ماموريت پاكسازي محور سردشت از لوث وجود ضدانقلاب (دمكراتها و منافقين) به اين تيپ واگذار شد. رزمندگان غيور و سلحشور نيز ضمن تسلط به ارتفاعات مرزي كوه سير، قوري، تالشو روستاي اسلامآباد، مركز راديويي منافقين و مقر دمكراتها را تصرف كردند.
تيپ ويژه شهدا سال ٦٣ در عمليات بدر همراه با ساير يگانهاي سپاه، با دشمن تا دندان مسلح جنگيد و در تاريخ٢٣/٤/٦٤ در عمليات قادر (همراه با يگانهايي از ارتش جمهوري اسلامي) در جبهه شمالي سيدكان عراق باعث بر هم زدن آرايش نظامي دشمن شد. همچنين در عمليات پشتيباني والفجر ٩ كه در منطقه چوارته عراق انجام گرفت، در انهدام قواي دشمن و تصرف بخشي از خاك آنان نقش موثر داشت، كه هر كدام نشاني از دلاوريها و حماسهآفريني شهيد كاوه و يارانش را در خود ثبت كرده است.
صفات ارزنده و ويژگيهاي ايماني اين شهيد باعث شد كه خود را وقف انقلاب كند و با اهميتي كه كردستان براي وي داشت خود را فرزند كردستان معرفي ميكرد. روحيه والا و انساندوستي او به قدري در اطرافيان اثر ميگذاشت كه با وجود تبليغات سوء دشمنان و ايجاد جو مسموم عليه آن، شهيد و يگان تحت امرش، هنگامي كه به درجه رفيع شهادت نائل شد،مردم مهاباد با پاي برهنه زير پيكر پاك و مطهر سردار بزرگ خود بر سر و سينه ميزدند و اشك ميريختند و ضدانقلاب را نفرين ميكردند.
او با الهام از سخن خداوند كه در وصف مومنان بيان شده است: «اَشِدّاءُ عَلَي الكُفّار رُحَماء بَينَهم»، در قلب مردم و نيروها جاي گرفته بود و هيچ انگيزهاي جز خدمت به انقلاب و احياي ارزشهاي الهي نداشت.
شهيد كاوه در عين حال كه تمام اوقاتش را براي مبارزه به كار ميبست، از پرداختن به تكاليف ديني و انجام مستحبات نيز غافل نبود. او از مروجين قرآن كريم بود و با عشق خالصانه به اسلام و مكتب، آيات جهاد را تلاوت ميكرد و در صحنه جنگ و مقاتله با دشمنان، آن را در عمل تفسير ميكرد.
روحيه اطاعتپذيري و ولايتي، هوش سرشار و چابكي در عمليات، مسلح بودن به سلاح تقوا و اخلاق حسنه، شجاعت و بيباكي، ساده زيستي و صميميت با نيروها از جمله ويژگيهاي شخصيتي آن شهيد والامقام است.
با وجودي كه در مقابل ضدانقلاب سازشناپذير، جسور و با شهامت بود، اما در داخل تيپ با نيروهاي تحت امر خود برخوردي بسيار متواضعانه و باصفا و صميمي داشت و همين تواضع او سبب شده بود كه محبوبيت خاصي در بين نيروها داشته باشد.
شهيد كاوه در قلب نيروهاي بسيجي و سپاهي جاي داشت. او مصداق بارز تلفيق محبت و قاطعيت در امر فرماندهي نظامي بود.
روزي يكي از نزديكان وي به منطقه آمده بود. يكي از برادران تقاضا كرد كه كار مناسبي به او محول كند، شهيد كاوه پاسخ داد: همه بسيجيها فاميل من هستند.
در بعد آمادگي جسماني، هيچگاه از ورزش غافل نبود و با تشويق نيروها و حضور در مسابقات ورزشي، آمادگي رزمي نيروها را بالا ميبرد. همواره براي تشويق بچهها ميگفت: موفقيت من در كوههاي بلند كردستان مديون ورزش است. او چريكي زبده بود كه در عمل و جنگ چريك شده بود نه با درسهاي تئوري.
شهيد كاوه هميشه راهگشاي عمليات بود، هرجا كه كار گره ميخورد او رهگشا بود و هر كجا كه از عزم و اراده رزمندگان كاسته ميشد، اراده پولادين او به همه آن عزيزان، روحيهاي تازه ميبخشيد. او براي اينكه بتواند عمليات را بهتر هدايت كند با سلاح پيشاپيش رزمندگان حركت ميكرد.
با اينكه بارها در صحنههاي عملياتي مجروح شده بود، ولي هميشه قبل از بهبودي، به منطقه باز ميگشت و در برخي از مواقع نيز نيروها او را با سر و بدن باندپيچي شده ميديدند كه در ميانشان حاضر ميشد و آماده پذيرش ماموريت و اجراي عمليات بود.
سرتيپ شهيد حسن آبشناسان– فرمانده لشكر ٢٣ نوهد – ميگويد: اگر در دنيا يك چريك پاكباخته و دل باخته به اسلام و حضرت امام(ره) وجود داشته باشد، محمود كاوه است و هر رزمندهاي كه بخواهد خوب پخته و آبديده شود بايد با تيپ ويژه شهدا پيش برود.
او داراي فضايل روحي و اخلاقي ويژهاي بود و انجام كار خالصانه و بيريا را سرلوحه زندگي خود قرار داده بود. عموماً كم سخن ميگفت و بيشتر عمل ميكرد و همواره سعي ميكرد وحدت ارتش و سپاه حفظ شود و ارتشيان نيز او را از خود ميدانستند. اين خصال و روحيات فرماندهي بود كه تيپ شهدا را به آنجايي رساند كه مقام معظم رهبري درباره اين يگان و شهيد كاوه فرمودند: تيپ ويژه شهدا كه ايشان فرماندهياش را برعهده داشتند يكي از واحدهاي كارآمد ما محسوب ميشد.
او در عملياتهاي گوناگون شركت داشت و كارآزموده ميدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم، اداره واحد، مديريت قوي، دوستي و رفاقت با عناصر لشكر، از لحاظ معنوي، اخلاق، ادب، تربيت، توجه و ذكر، يك انسان جوان، اما برجسته بود.
... اين جوان (شهيد كاوه) جزو عناصر كمنظيري بود كه او را در صدد خودسازي يافتم. حقيقتاً اهل خودسازي بود، هم خودسازي معنوي و اخلاقي و تقوايي و هم خودسازي رزمي.
دهم شهريور ماه ١٣٦٥، روزي كه روح اين سردار شجاع اسلام و سرباز وارسته حضرت بقيهالله الاعظم(عج) در عمليات كربلاي ٢ بر بلنداي قله ٢٥١٩ حاج عمران به پرواز درآمد، دل صخره و كوه، ياد و خاطره شجاعت او را در خود ثبت كرد. آن روز، كاوه مزد جهاد را كه شهات بود، دريافت كرد و به بارگاه عزالهي فراخوانده شد.
خصال و ويژگيهاي درخشنده او در تمام مدت خدمتش و در تصدي مسئوليتهاي مختلف درسي است بس بزرگ براي همه سربازان اسلام و پاسداران انقلاب اسلامي، تا با به كارگيري آنها و آراسته شدن به آن سجاياي اخلاقي، نمونههايي از لشكريان مخلص حضرت بقيةالله العظم(عج) باشند و خود را براي دفاع از حريم اسلام و ارزشهاي متعالي آن، همواره مهيا و آماده سازند
گوشه اي از وصيتنامه
دشمن بايد بداند و اين تجربه را كسب كرده باشد كه هر توطئهاي را كه عليه انقلاب طرحريزي كند، امت بيدار و آگاه با پيروي از رهبر عزيز، آن را خنثي خواهد كرد. آينده جنگ هم كاملاً روشن است كه پيروزي نصيب رزمندگان اسلام خواهد شد و هيچگاه ما نخواهيم گذاشت كه خون شهيدانمان هدر رود.
۱ - خدا را سپاسگذاريم كه توفيق دست داد تا شما عزيزان لشگر ويژه ی شهدا را در مقرتان زيارت كردم آرزوئي بود و ياد نيكي از شماها در دل ما ،در زمان اوايل تشكيل اين تيپ و لشگر .هر چه ما شنيده بوديم تعريف و تمجيد و ستايش قهرماني ها و شجاعتهاي اين لشگر بود . البته حقيقتا با همه دل عرض مي كنم جاي اين شهيد عزيزمان خالي است. شهيد محمود كاوه و همه ی شهدا ، چه سرداران و چه بقيه ی برادراني كه به شهادت رسيده اند؛ اما خوب بعضي ها را انسان از نزديك مي شناسد، فضايل آنها را مي داند ،ارزشهائي را كه گاهي در يك انسان ، در يك جوان جمع شده از نزديك لمس مي كند و ای عزيزان محمود كاوه از اين قبيل بود . در او ارزشهائي بود كه براي يك جوان مسلمان ايده آل بود . . . فراموش نميكنم همين شهيد محمود كاوه بچه اي بود ، پدرش دستش را مي گرفت ، او را به مسجدي كه من آن جا صحبت مي كردم و تفسير مي گفتم مي آورد، ،جوانها پرواز كردند و ما مانديم ( گريه رهبر و حضار ) بچه ها بزرگ شده اند. قدر آنها را بدانيم .كم سعادتي ماست ،ما كه به اصطلاح پيشكسوت آنها بوديم مانديم، همچنان در لجن و در عالم ماده .
۲ - من در خود سپاه عناصر بسيار خوبي را سراغ دارم كه آمادگي خودسازي و ديگر سازي داشته و دارند. خوب است من از برادر، شهيد عزيزمان محمود كاوه ياد كنم كه من او را از بچگي اش مي شناختم . پدر اين شهيد جزو اصحاب و ملازمين هميشگي مسجد امام حسن(ع) بود كه بنده آنجا نماز مي خواندم و سخنراني مي كردم؛ دست اين بچه را هم مي گرفت و با خودش مي آورد .من مي دانستم كه همين يك پسر را دارد. پدرش را هم قاعدتا برادرهاي مشهدي مي شناسند، از همان وقتها همين جوري بود پرشور و بي محابا در برخورد ، گاهي حرفهاي تندي هم مي زد كه در دوران اختناق، آنجور حرفي را كسي نمي زد. اين بچه آن جوري توي اين محيط خانوادگي پرشور و پرهيجان تربيت شد .خوراك فكري او از دوران نوجواني اش ـكه شايد آن سالهائي كه من مي گويم ، ايشان مثلا دوزاده و سيزده سال شايد هم چهارده سال بيشتر نداشت ـ عرابت بود. از مطالب مسجد امام حسن (ع) كه اگر از شما ها برادرهاي آنوقت بودند مي دانند كه چه سنخ مطالبي بود و مي شود فهميد ديگر از نوارها و از آثار آن مسجد كه چه جور مطالبي بود . در يك چنين محيط فكري اين جوان تربيت شد و جزو عناصر كم نظيري بود كه من او را در صدد خودسازي يافتم . حقيقتا اهل خودسازي بود . هم خود سازي معنوي ،اخلاقي و تقوائي و هم خود سازي رزمي. در يكي از عملياتهاي اخير دستش مجروح شده بود كه آمد مشهد؛ مدتي هم که اينجا در بيمارستان بود، مدت كوتاهي است، ظاهرا بعد برگشت مجددا جبهه. تهران ،آمد سراغ من ، من دیدم دستش متورم شده است؛ بنده نسبت به كساني كه دستشان آسيب ديده حساسيت دارم ، فوري پرسیدم دستت درد مي كند؟ گفتش كه نه . بعد من اطلاع پيدا كردم كه برادرهاي مشهدي كه آنجا هستند، گفتند كه دستش شديد درد مي كند؛ او حتي درد را كتمان مي كرد و نمي گفت . اين مستحب است كه انسان حتي المقدور درد را كتمان كند و به ديگران نگويد. يك چنين حالت خودسازي ايشان داشت . يك فرمانده بسيار خوب بود از لحاظ اداره ی واحد خودش كه تيپ ويژه ی شهداـ فكر مي كنم حالا لشكر شده ، آنوقت تيپ بود يك واحد خوب بودـ جزو واحدهاي كار آمد محسوب مي شد و به اين عنوان ازش نام برده مي شد. خود او هم در عملياتهاي گوناگوني شركت داشت و كار آزموده ی سميدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم اداره ی واحد ، مديريت قوي ،دوستي و رفاقت با عناصر لشكر و از لحاظ معنوي ، اخلاقي ، ادب ،تربيت و توجه يك انسان جوان ولي برجسته بود . اين هم يكي از خصوصيات دوران ماست كه برجستگان هميشه از پيران نيستند؛ آدم، جوانها و بچه ها را مي بيند كه جزء چهره هاي برجسته مي شوند . رهبان اليل و استون النهار غالبا تو همين بچه ها وتوی همين جوانهاست . ما نشسته ايم از دور داريم نگاه مي كنيم، حسرت مي خوريم و آرزو مي كنيم . كاش برويم توي محيط آنها ، كمتر وقتي است كه بنده همين حالا ها دلم پرواز نكند به سمت محفل سنگر نشينان ، آنجا انسان ساخته مي شود و اين جوانها خوب ساخته شده اند و شهيد كاوه حقيقتا خوب ساخته شد . البته من در مشهد و در كل سپاه، عناصر برجسته زياد سراغ دارم، حقا و انصافا چهره هائي را من سراغ دارم كه اخلاقيات و خصوصيات اينها را كه مشاهده مي كند، از نزديك حالات عرفا و سالك بزرگ برايش تداعي مي شود، نه حالت نظاميان بزرگ ، از نظامي گري فراترند اگر چه در نظاميگري هم انصافا چيره دست و نيرومندند .
۳ - يك لشگر را يك جوان بيست و چهارـ پنج ساله اداره مي كنددر حالي كه در هيچ جاي دنيا افسري به اين جواني پيدا نمي شود كه يك لشگر را اداره كند . چند صد نفر يا چند هزار تا انسان را اين رهبري مي كند ، در كجا؟ نه در مسافرت به سوي فلان زيارتگاه يا فلان ييلاق ،در ميدان جنگ ، زير آتش ،در مقابله با تانكهاي دشمن با وجود آن همه مانع يك جوان بيست و چند ساله، چند هزار آدم را شما مي بينيد دارد هدايت مي كند؛ با سازماندهي مي برد جلو ،خط را مي شكند ، دشمن را تار و مار مي كنند ، اسير هم ميگيرند ، منطقه هم اشغال مي كنند و مستقر مي شوند. پس نظاميگري هم در معجزه گري انقلاب و سازندگي انقلاب وجود دارد، نه فقط معنويت. اما بالاتر از نظامي گري اين معنويت و تقواي جوانان است ،كه آنرا هم دارند .
| + نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387 | ساعت1:25 | توسط یونس |
به ياد سردار شهيد مرتضي ياغچيان ـ جانشين لشكر 31 عاشورا
هر بسيجي هزار بسيجي
امروز روز حماسه اي ديگر است . قرار است خوفي در دل دشمنان خدا ايجاد شود تا آنان جرات هيچگونه جسارتي را به خود ندهند. پيامبر فرمان مي دهد كه بر سر هر چادر آتش روشن كنند. چادر در چادر نور و نور و اينك دشمني كه به چادرهاي رسالت مي نگرد آنها را بسيار مي بيند. بسيار. بسيار و سخت بيمناك مي شود. چگونه با اين همه درگير خواهم شد. شكست ما حتمي است . پس فرار بسيار پسنديده تر از جنگ است .
عمليات والفجر يك . در اين محور كار بسيار سخت بود. اما لشكر عاشورا موفق شد. اين منطقه زير آتش دشمن قرار داشت . قرار بود لشكر خط را پس از شكست و استقرار نيروهاي خودي حفظ كند تا آتش دشمن متوقف شود. و بعد خط را به ارتش تحويل دهد. گردانها نيروهاي زيادي را از دست داده بودند. اما خط شكسته شده و وعده خدا هم همين بود. اما براي حفظ خط نيرو لازم بود. خدايا چه بايد كرد. آقا مهدي خيلي ناراحت بود.
ناگهان گويي فجر ديگري شد. اگر آنجا بودي مي ديدي كه آقا مرتضي از نفربر خارج شد و با سرعت زياد سوار موتور شد و با سرعت به سوي خط رفت . اگر آنجا بودي مي ديدي كه آقا مرتضي ياغچيان چنان سريع خود را به خط رساند كه باوركردني نبود.
وقتي آقا مرتضي به خط رسيد فهميد كه هيچ نيرويي در آنجا نمانده است . تيرباري برداشت و آن را به طرف عراقيها نشانه رفت و شروع كرد به شليك كردن . گلوله هاي تيربار كه تمام شد آرپي جي را برداشت و بعد كلاش را. چند نارنجك پرتاب كرد. گاه از اين گوشه خط شليك مي كرد و مي دويد آن سو آرپي جي مي زد. بعد كمي آن طرف تر تيربار را آتش مي كرد. از گوشه اي ديگر نارنجك پرتاب مي كرد و از گوشه اي ديگر گلوله اي ديگر. آنقدر سريع مي دويد كه او را در تمام خط مي توانستي ببيني . قطعي در آتش نبود . شليك مدام . عراقيها پاتك مي زدند و او به تنهايي حدود 4 ساعت در خط ماند. گلوله پشت گلوله و هر گلوله از گوشه يي و از سويي . و اينك دشمن نظاره گر است .
آخر اين همه آتش از كجاست . مگر چند گردان از نيروهاي آنها سالم هستند كه چنين آتش دارند!
آري اينجا نه چند گردان بلكه يك لشكر بيدار است . اينجا يك ملت در كمين دشمن خود خفته است تا اگر دست از پا خطا كند انتقام گيرد. اينجا تمامي سرداران خفته در خاك بيدار مي شوند و گلوله اي به سوي تو پرتاب مي كنند. اينجا ملائك نيز به ياري آمده اند. اينجا پرندگان نيز به كمك مي آيند. اين « سجيل » است كه بر سرت سرازير است .
آري اينجا ميدانگاه نبرد بدر است . بعد از 1400 سال باز خداوند مي آفريند . مدام مي آفريند و تو مي تواني ببيني كه تك تك گلوله ها چه خوفي در دل دشمن ايجاد مي كنند. اينجا هر چادر هزار چادر انگاشته مي شود و اينجا هر گلوله هزاران گلوله و بالاتر از آنها هر مرد هزار مرد هزاران مرد است .
يعقوب كريمي
| + نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387 | ساعت1:15 | توسط یونس |

قائم مقام فرماندهی تیپ امام حسین(ع)لشگر41ثارالله
(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
«یونس زنگی آبادی» سال 1340خورشیدی در خانواده ای مستضعف و متدین در روستای« زنگی آباد»در «کرمان »به دنیا آمد .پدرش «ملاحسین» مردی مومن و عاشق اهل بیت بود .وقتی در سن هفتاد و پنج سالگی از دنیا رفت یونس دوازده سال بیشتر نداشت .پس از پدر ؛مادر خانواده با سختی و مشقت برای تامین معاش زندگی همت کرد .
از این پس ؛یونس نوجوان برای کمک به هزینه زندگی در کنار درس خواندن ؛به کارگری روی آورد .با شروع زمزمه های انقلاب در حالی که دانش آموز دبیرستانی بود در تظاهرات و حرکت های انقلابی نقش جدی داشت.
باپیروزی انقلاب اسلامی به کردستان رفت و در سال1360 لباس سبز پاسداری را رسمابه تن کرد .
تدبیر ؛شجاعت و جسارت او درعملیات مختلف باعث شد تا او رافرماندهی بنامیم که تمام زندگی اش در جبهه های جنگ خلاصه می شد .خاک شلمچه و عملیات کربلای پنج باشکوه ترین فراز زندگی سردار شهید حاج یونس
زنگی آبادی بود .حماسه شور انگیز حاج یونس در این عملیات ؛نام زیبای او را برای همیشه در کنار نام مردان بزرگ این سرزمین جاودانه کرد .از یونس دو فرزند به نام های مصطفی و فاطمه به یادگار مانده است .
منبع:"ظهور "نوشته ی علی موذنی، ناشر لشگر41ثارالله ،کرمان-1384
|
حسین گفت : پدرش شصت و دو سالش است . شاید خدا فرزندی به او ندهد . شاید هم فرزندی بدهد که هفت پشت ما به خاطر او آمرزیده شویم . عید قربان همان سال یونس به دنیا آمد و از همان بچگی صدایش می کردند حاج یونس ***تا وقتی پدرش زنده بود جلوی هیات های عزاداری آینه و قرآن می گرفت . بعد از فوتش امام جماعت مسجد گفت : کی حال داره امسال آینه و قرآن بگیره ؟ یونس از جا بلند شد . غوغایی توی جمعیت افتاد . از دوازده سالگی یتیم شد . ***به شوهرم گفتم از حاج یونس بپرس برای چی نمی آید خانه ما ؟ گفت حاج یونس گفته : هر وقت حساب سال خودت را کردی و خمس مالت را دادی من هم می آیم . ***آمد خواستگاری . با یک جلد قرآن و مفاتیح . رساله امام را قبلا آورده بود . ***یک برگه بزرگ آورد بیرون و بسم الله گفت . شرایطش را نوشته بود . همه ش از جبهه و ماموریت و مجروحیت و شهادت گفته بود . و اینکه من با شرایط سخت حاج یونس بسازم تا با هم ازدواج کنیم . شرط کرده بود مراسم عقد توی مسجد باشد . ***گفتم من فقط دوست دارم مهریه ام یک جلد قرآن باشد. گفت : نه ! یک جلد قرآن نمی شود . یک جلد قرآن با یک دوره کتاب های شهید مطهری . ***- همه را دعوت کرده بود مسجد . از سپاه کرمان هم آمده بودند . دعای کمیل که تمام شد عاقد توی جمعیت دنبالم می گشت . تازه فهمیدند مراسم عقد حاج یونس است . ***یک قدح آب آورد . گفت : روایت است هر کس شب عروسی اش پای زنش را بشوید و آبش را در خانه بریزد ، تا عمر دارند خیر و برکت از خانه شان نمی رود . به شوخی گفتم : پاهای من کثیف نیست . گفت : مهم این است که ما به روایت عمل کنیم . ***سه روز قبل از محرم عروسی کردیم وضو گرفتیم و دعای کمیل ، توسل و زیارت عاشورا خواندیم . گفت : من دعا می کنم تو آمین بگو : اول شهادت دوم حج ناگهانی سوم اینکه بچه اولش پسر باشد و اسمش را بگذارد مصطفی . همه اش مستجاب شد ***می رفتیم برای تحویل خط گفت بذار من پشت فرمان بنشینم . توی راه یک خمپاره شصت خورد کنارمان . به خط که رسیدیم گفت : یک تکه پارچه نداری دستم را ببندم ؟ ترکش خورده بود توی ساعدش و خون از دست و آستینش می چکید . وقتی اعتراض کردم که چرا با زخم دستش رانندگی کرده گفت : ما می خواهیم خط را تحویل بگیریم . زشت است آدم توی این شرایط بگوید دستم زخمی شده . ***قرار بود روی دژ شهید همت دو تا سنگر بسازیم . خیلی خسته شده بودیم . حاج حسین که با او خودمانی تر بود ، گفت : اگر قرار است سنگر جلویی را بسازیم ، لطف کن دو تا چوب کبریت بده بذاریم لای پلکهامان تا نخوابیم . می خندید و می گفت : تا شما را شهید نکنم ول کن نیستم . مجبورمان کرد تا صبح دو تا سنگر بسازیم ***به غیر از آب قمقمه آب دیگری نداشتیم دستور داد هر کس آب دارد بدهد به اسیرهایی که از دیشب توی محاصره بودند . *** سرزده آمد خانه مان . چون چیزی توی خانه نبود مادر رفت و شیرینی خرید . لب به آنها نزد . گفت : من نمی خورم تا یادتان باشد خودتان را برای من به زحمت نیاندازید و هر چه توی خانه بود ، همان را بیاورید . ***سنگر کمین آن قدر به عراقی ها نزدیک بود که صدای برخورد قاشق با بشقاب را عراقی ها می فهمیدند . تازه از مکه برگشته بود . رفت توی سنگر و بچه های سنگر را بوسید و بغل کرد . گفت : چند تا تسبیح آورده ام که به عزیزترین بچه های جبهه بدهم . تسبیح ها را داد به بچه های همان سنگر . می گفتند: می مانیم تا شهید شویم یا شما از پشت بیسیم بگویید برگردیم . ***حدود چهل پل شناور را به هم وصل کردیم . حاجی گفت : حس نظامی من می گوید بیست و چهار ساعت کار را تعطیل کنیم . بعد از دو روز برگشتیم . چند خمپاره خورده بود روی پل . پل ها از هم جدا شده بودند . گفته بود : کار را تعطیل کنید تا عراقی ها خمپاره هایشان را بزنند . ***تازه بچه دار شده بود . گفتم : دلت برای بچه ات تنگ نشده ؟ جبهه و جنگ بس نیست ؟ لبخند زد و گفت : اگر صد تا بچه داشته باشم و روزی صد مرتبه هم خبر بیاورند بچه ات را ازت گرفته اند ، من دست از خمینی بر نمی دارم و جبهه و جنگ را بر همه چیز ترجیح می دهم . ***موقعیت حاجی خیلی خطرناک بود . از پشت بیسیم گفت اگر من شهید شدم ، حاج یونس فرمانده لشکر است . ***ساعت هشت شب ترکش خورد به کتفش . از ترس اینکه خاکریز تمام نشود یا اینکه حاج قاسم بفهمد ، تا ساعت چهار صبح ادامه داد و کار را تمام کرد . دو سه روز بعد دیدمش . از بیمارستان فرار کرده بود . گفت : هنوز یک دستم سالم است . ***آخرین باری که آمده بود مرخصی گفت : حاج قاسم اسم تیپ ما را گذاشته امام حسین . دوست داری اسم تیپ ما چی باشه ؟ گفتم : هر چی خودت دوست داری . گفت : چون اسم تیپ ما امام حسین است ، دوست دارم مثل امام حسین شهید شوم . ***گفت : من که شهید شدم باید مرا از روی پا بشناسیدم . دوست دارم مثل امام حسین شهید شوم . روی تابوت را که کنار زدم جای سر ، پاهایش بود . |
| + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 | ساعت9:14 | توسط یونس |
تولد: 1337، اهواز
سمت: فرمانده سپاه هويزه
شهادت: 16/10/1359، دشت هويزه
... من در سنگر هستم. در اوج تنهايي، سلاح بر دوش دارم. «كرخه» از كنارم ميگذرد. در دو كيلومتري، دشمن مستقر است . تا كنون دوبار بلاد مسلمين را مورد تجاوز قرار داده و اكنون چندين كيلومتر در خاك اسلام وارد شده است و ناجوان مردانه شهرها را ميكوبد و نابود ميكند. صداي رگبار و خمپاره هميشه در گوش است.
آخرين نامه شهيد علم الهدي (مهمات به ما برسانيد) اشاره: متن زير آخرين نامه شهيد سيدحسين علم
الهدي است. اين نامه خطاب به آيت الله خامنه اي (نماينده امام در شوراي عالي دفاع) در دي ماه 1359
پيش از تصرف هويزه توسط نيروهاي عراقي نگاشته شده است.
به نظر من تنها دليلي که دشمن تاکنون هويزه را تسخير نکرده، اين است که اگر دشمن سوسنگرد را تسخير کند، هويزه طبعا در اختيارش خواهد بود. لذا دليلي نمي بيند که نيرو صرف هويزه کند و هويزه را تابع سوسنگرد مي داند، که هست، ولي اگر دشمن نتواند سوسنگرد را تسخير کند، يقينا به هويزه در طول زمستان قناعت خواهد کرد. اگر به هويزه نرسيم و رسيدگي نشود، درست همانند محاصره سوسنگرد، تعدادي از برادران مومن را از دست خواهيم داد. شرايط فعلي هويزه دقيقا مشابه وضعيت سوسنگرد است، در فاصله زماني محاصره اول و دوم سوسنگرد. البته من به عنوان فرمانده سپاه هويزه ، با 62 نفر پاسداري که 22 نفرشان غيرمسلحند: تا آخرين قطره خونمان با همان ژ،3 و کلاش دفاع خواهيم کرد. البته مهمات ما 2 عدد آرپي جي (که يکيش خراب است) و يک عدد تيربار ژ،3 و 40 عدد کلاش و ژ،3 است . نيازها: 1 ، 20 فبضه آر. پي . جي 2 ، 40 قبضه ژ،3 3 ، 2 قبضه خمپاره 120 4 ، 6 قبضه خمپاره 60 5 ، 6 قبضه خمپاره 81 6 ، 2 موشک دراگون 7 ، يک دستگاه بيل مکانيکي 8 ، يک دستگاه بلدوزر پيشنهادات اينجانب سيدحسين علم الهدي، مسئول حفاظت جاده هويزه سوسنگرد و مسئول سپاه هويزه: ما بايد يک خط آتش قوي با استفاده از انواع خمپاره ها و موشک دراگون در دو سمت شمال شرقي وجنوب شرقي هويزه قرار دهيم، به دو جهت: الف: هنگامي که تانک هاي دشمن در زمان شکست درحال فرارند، توسط اين آتش محاصره شوند. مانند روز دوشنبه که تانک هاي دشمن درحال فرار از نزديک هويزه عبور کردند، اما چون ما آرپي جي و خمپاره نداشتيم، نتوانستيم وارد عمل شويم. ب: اگر دشمن بخواهد هويزه را تبديل به پايگاه زمستاني خود کند و به سوي هويزه حمله ور شود، اين آتش از هويزه دفاع خواهد کرد. ، اطراف هويزه نياز به حفر کانال و خندق و سنگر دارد. ، جاده سوسنگرد هويزه بايد کاملا حفاظت شود، خصوصا در قسمت غربي روستاي ساريه... هويزه رابطه آن با سپاه مشخص گردد.

متن نامه ی شهید علم الهدی به خواهرش :
خواهر عزیز
پس از اهدا سلام و درود ، رسیدن به فلاح را برایتان آرزو می کنم .
چون در آغاز قدم گذاشتن در سال جدید از شما دور بودم و نتوانستم خود را به این راضی کنم که سال نو را آغاز کنیم و در این لحظات حساس از عمر با شما سخن نگویم ناچار برای اولین قلم به دست گرفتم و با شما حرف می زنم .
ساعتی پیش داشتم مطالعه می کردم به یک جمله رسیدم در مورد این جمله زیبا فکر کردم و مناسب دیدم که نتیجه این ساعات فکر را که در آستانه شروع سال جدید بود برایتان بنویسم
شاندل Shandol متفکر بزرگ اروپای قرن بیستم در مورد چگونگی زندگی انسان در قرن بیستم می گوید : " انسان این عصر زندگی را وقف تهیه وسایل زندگی می کند "
ما زندگی را در رنج می گذرانیم تا راحتی و آسایش ایجاد کنیم تمام عمر می دویم به این امید که لحظاتی بنشینیم
تمام عمر زحمت می کشیم تا استراحت کنیم و البته عمر می گذرد و راحتی و آسایش و نشستن و آرامش را لمس نمی کنیم و نمی یابیم زیرا مرتباً از طریق اجتماع به ما نیازهای جدید تلقین می شود
نیازهای کاذب و مصنوعی که دائما در آدم بوجود می آورند بوسیله تبلیغات است تلویزیون را روشن می کنید بعد از دو ساعت خاموش می کیند به خودتان نگاه می کیند می بینید هفت هشت احتیاج خرید تازه بوجود آمده که قبلا لازم نداشتید قبلا با خاکستر دیگ را می شستید امروز حتما باید پودر ...... بخرید
بوردا می خرید زن روز می خرید نگاه می کنید در فکر تهیه لباس ها و مدل های آن می افتید . استعمار فرهنگی و فرهنگ زدائی از طریق تقلید تشبه رقابت مصرف های مصنوعی و سمبلیک و جلب توجه است و اینجاست که به سخن عمیق محمد (ص) که من یتشبه بقوم فهو منه که از کلمه تشبیه استفاده شده اگر زندگیمان مثل اروپائی ها شد اگر وضع لباسمان مثل مدل های ارائه شده زن روز و بوردا و خانم ........ شد خود نیز از نظر خصوصیات انسانی و درک و انتخاب راه زندگی به سوی او شدن میل کرده ایم .
یکنواختی و قالبی شدن انسانها در جوامع گوناگون و خصوصا در ملت ما که مرتبا بوسیله برنامه های فرهنگی مان در سطح وسیعی از طرف مسئولان امر پیاده می شود همه در قالبهای ماشینیسم بخاطر بالا بردن مصرف جهانی مخصوصا جهان سوم که دنیای صنعتی به ما تحمیل می کند ، غارت اصالتها منابع معنوی و از بین رفتن خصوصیات زندگی شرقی و یا اسلامی که عبارت از مصرف هرچه کمتر و تولید هرچه بیشتر بوسیله عوامل آموزشی دگرگون می شود . چرا که اروپای صنعتی می بایست برای تولیدات اضافی خود مصرف کننده پیدا کند ، و هرچه کند که بتواند کالای مصرفی بدهد و مواد تولیدی بگیرد و منت هم بگذارد و خود را هم بالاتر و متمدن قلمداد کند و اگر هم سواری خواست خر خوبی تربیت کرده باشد و .... .
ابتدا با استعمار فرهنگی کار خود را آغاز می کند و سپس از یک خصیصه پاک و اصیل خدائی که برسم امانت به انسان داده شده استفاده می کند و آن تنوع که شکل از تکامل است
می بینیم ( همراه با درد ) که تمام فلسفه ها مذهب ها و ایده آلها و عشق ها و خواستنها و.... خلاصه شده در این : اصالت مال زندگی مادی است بنابراین وقتی زندگی مادی اصالت دارد هدف رفاه است پس برای چه باید کار کرد ؟ برای ساختن وسایل آسایش .
بنظر شما آیا انسان امروز بیشتر آسایش دارد یا انسان دیروز ؟
پس همه نیرهایمان صرف فداکردن آسایش زندگی ، برای تهیه وسایل آسایش زندگی داستان شازده کوچولو را خوانده اید ؟
آیا قربانی شدن آسایش زندگی برای چه ؟ برای تکامل ؟ برای تعالی ؟ برای رفتن به حقیقت؟ برای رسیدن به ایده آلهای مقدس انسانی ؟ برای تقرب و نزدیکی به بهترین دوست و یار او ( الله ) برای بدست آوردن وسایل آسایش زندگی . زیستن برای مصرف ، مصرف برای زیستن یک دور باطل دور حماقت کار – استراحت – خوردن – خوابیدن همین و بس !!!
بهتر است کمی فکر کنیم ملاک ما برای شناختن افراد چیست ؟ مثال می زنم ، آیا وقتی مثلا به خواستگاری می روید چه می پرسید ؟ می پرسید که ، آیا شما آدم باهوشی هستید ؟ با شهانت هستید ؟ چه مقدار وقار و اصالت دارید ؟ چه مقدار قرآن را درک کرده اید ؟ چه مقدار در تاریخ و اقتصاد و جامعه شناسی و انسان شناسی و تفسیر و فهم سخنان ائمه مطالعه دارید ؟ معلوماتتان چقدر است ؟ و ....... هرگز !
درست همانگونه می اندیشیم و همانگونه انتخاب می کنیم که فرهنگ مادی بورژوازی غرب به ما تحمیل کرده و معیار ارزشهامان بسته بندی شده از غرب می آید ، اما خود نمی دانیم و نمی فهمیم و خیال می کنیم که اندیشه و فکرمان اسلامی است در صورتیکه اندیشه ای در قرآن بما می خواهد بدهد درست عکس آنست و با آن در تضاد کامل است و اصلا اندیشه تربیتی قرآْن برای از بین بردن چنین ارزشها و معیارها و طرز تفکر ها و برداشتها و چنین شناختی است نسبت به زندگی حیات وسایل مادی نیازها آرزوها خواستها آیده آلها و ....
و ما تمام تلاشمان و نارحتی هامان و رنج ها و حتی نوع و احساسها مان دراینست که بهتر زندگی کنیم بجای اندیشیدن به اینکه چگونه باید زندگی کنیم و چرا ؟ زندگی یعنی چه ؟ تلاش برای چه ؟ اصلا چرا زندگی می کنیم ؟ و به اینها توجه نداریم ، چرا که نتوانستیم خود را از لجن فرهنگ بورژوازی نجات دهیم از لجن مصرف بدون تولید از لجن زندگی خلاصه شده در مادیات ، و تمام نیروهای خلاق و نبوغهای سرشار را در وسیله خلاصه خلاصه کردن ، درست مثل کسی که پله ای گذاشته تا خود را به پشت بام برساند اما همینکه پا روی پلکان اول گذاشت آنقدر راجع به خود پله فکر کند سوراخ سمبه های آن رنگ آن و... که لحظه ای خواهد رسید و گریبان مرگ او را فرا گرفت و هنوز در فکر اینست که پله چوبی را تبدیل به فلزی یا فلزی را تبدیل به کائوچو یا طلا و یا .... کند و در نتیجه عمر تمام می شود و خود را به پشت بام نرسانده
خواهش می کنم این جمله را با دقت بخوان و فکر کن تا عظمت آنرا درک کنی الناس نیام اذاماتو انتبهو ( مردم خوابند وقتی که مردند متنبه می شوند ، بیدار می شوند ) که حدس می زنم این جمله زیبا از فاطمه بزرگ آن الگو نمونه شاهد اسوه در همه زمانها برای همه نسلها و همه دختران و مادران تاریخ آن چهره زنده که جز از وقایع مرگ او از تاریخ زندگیش چیزی نمی دانیم و او که باید در لحظه های زندگی در تصمیم ها در اتخاب ها در جلو چشمانمان باشد تا بیاموزیم که چگونه زندگی کنیم و چگونه بمیریم نتایجی که من از این جمله گرفته ام به شما ارائه میدهم چه بسا که شما فکر کنید و به نتایج عمیق تری دست یابید مردم خوابند 1- خواب معمولا در شب است و از خصوصیات شب تاریکی و سیاهی و ظلمات است
2- کسی که خواب است از وقایعی که در اطرافش اتفاق می افتد بی خبر است
3- کسی که خواب است از خود نیز بی خبر است
4- اگر دشمنی داشته باشد بسادگی می تواند او را از بین ببرد تا در دام بیندازد
5- هنگامیکه خورشید که مظهر نور است و روشنایی طلوع کرد انسان از خواب بیدار می شود
6- کلمه ناس بکار رفته به معنای توده مردم
7- چه کسی متنبه می شود بیزار می شود پیشمان می شود بعد از آنکه بیدار شد ؟
کسی مه می فهمد استعدادها و نیروهای بسیار در وجود داشته سرمایه های عظیمی خدا به او عطا کرده و آنها را راکد در عالم خواب و ناآگاهی قرار داده همانند آب راکدی که می گندد و بوی بدی می دهد و در ثانی کار از کار گذشته و مرگ فرا رسیده و راه بازگشتی نیست هدف او ( الله ) از آفرینش انسان تکامل برای اوست و سرمایه های مادی را در اختیار انسان گذارده تا در خدمت آن هدف بکار بریم ، اما .... چگونه بدست خود استعدادها و نبوغهایمان را دفن کنیم و در گورستان فراموشی رها می کنیم و به قول قرآن زندگی مان کافرانه می شود " زین للذین کفروا لحیوة الدنیا و یسخرون من الذین امنو و الذین اتقو فوقهم یوم القیامه " کسانی که کفر ورزیدند و حیات دنیا برای آنان زینت داده شد ، و ایمان آورندگان را مسخره می کنند ولی کسانیکه تقوی پیشه کردند روز قیامت و حیات اخروی برایشان بسیار برتر و مهمتر است
در آیه 14 سوره آل عمران مراجعه کنید و دریابید که در این آیه نقش زن در تعیین جهت فکری و مسیر زندگی مرد و چگونه مطرح شد .
الدنیا مزرعة الاخره
12 – یونس هرچه نداشتیم از خدا می خواهیم و هنگامیکه خدا آنرا بما داد او را فراموش می کنیم پس جزو مسرفین هستیم
زیرا آنچه را از نعمتها که خدا بما داده تا در راه رسیدن به او بکار بریم و اگر بکار نگرفتیم مسرفیم کذلک رین للمسرفین ماکانو یعلمون – ان الله لایحب القوم المسرفین
31- اعراف این آیه بسیار عمیق ، زیبا و رسا است
خطاب به بنی اسرائیل ( همان قومی که پیامبر ما را به آنها تشبیه می کند ) متاع و زینت را حرام نکردیم بر مردم بلکه اینها وسیله است برای مردم با ایمان و اینها فقط در دنیاست و البته در آخرت بهتر از اینها را به مردم با ایمان خواهیم داد .
به سوره کهف آیه 7 – سوره اعراف آیه 31 – سوره حدید 20 – سوره کهف 28 – سوره قصص 78 و 79 – سوره احزاب 28 – سوره توبه 38 – سوره نسا 77 – سوره آل عمران 185 – سوره نحل 117 – سوره یونس 23 و 70 – سوره رعد 26 – قصص 60 و 61 – سوره غافر 39 – سوره شورا 36 – سوره زخرف 35
مراجعه کنید با دقت به سخن خدا گوش کنید تا چگونگی زندگی و راه و هدف و نوع نیازها و خواستهایمان را از فرهنگ و ایدئولوژی قرآن بگیریم و به جهانیان ثابت کنیم که قرآن برای همه زمانهاست و عمل کردن آن برای همه نسلها .

| + نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387 | ساعت15:57 | توسط یونس |
شهید سید ابراهیم موسوی نسب

نام: سيد ابراهيم
نام خانوادكى: موسوى نسب
فرزند: سيد ماجد
تاريخ تولد: 1339
تارلهخ شهادت: 1357/7/23
محل شهادت: شهرستان ميناب- تظاهرات خيابانى عليه وژيم منفور شاه
محل دفن : گلزار شهداى شهرستان ميناب
زندگينامه شهيد گرانقدر موسوى نسب
شهيد ابراهيم موسوی نسب در سال 1339 در شهرستان ميناب متولد گرديد. در محل از آغاز كودكى تيز هوشى و هوشيارى خود را نشان داد. شهيد موسوی نسب دوره ابتدائى را در دبستان فردوسى گذراند و پس از پايان سال دوم دبيرستان جهت ادامه تحصيل خود بهدانمشسمراى بندرعباس آمد. دوران تحصيلى وكار در دانمثسمرا مصادف بود با اوجگيرى انقلاب در سرتامسر ايران و او نيز همچون ديگر رزمندگان و مجاهدان از جان گذشته لحضه اى آرام و قرار نداشت و براى آگاهى دادن مردم، شب و روز در تلاش و كوشش مداوم بود. نكته بارزى كه در زندگى آن شهيد جلب نظر ميكرد، علاقه وی به مسجد، اين پايگاه انقلاب و سنگر مقاومت و انقلاب بود كه حتى قبل از شروع انقلاب بطور مرتب در مسجد حضور داشت و شخصيت ارزنده او نيز رشد نمود و از او يک جوان انقلابى و مسلمانى غيور ساخت. پدرش ميگفت : تابستان 57 كه با هم به مشهد رفته بوديم، آن شهيد عكسى از امام را كه در آنوقت مخفيانه توزيع مى شد بدست آورده و به منزل آورده بود و ما اصلأ اطلاع پيدا نكرديم زيرا او عكس را از ما پنهان كرده بود. شهيد موسوی نسب همزهان با شروع انقلاب در منطقه ارتباط خود را با مسجد مستحكمتر ساخت و از طريق مسجد درجريان مسائل انقلاب قرار گرفته و اقدامات انقلابى خود را به كمک ديكر دوستانش به انجام ميرساند بطوريكه چخش اعلاميه هاى امام و كتب انقلابى و تبليغ و اشاعه انقلاب، اكثر اوقات او را پر نموده بود. فعاليتهاى انقلابى شهيد موسوى نسب آنقدر بارز و هويدا بود كه حتى چندين بار مأمورين شهربانى به منزل او مراجعه كرده و پدر شهيد را تهديد نموده بودند. اما اين تهديدها در روح انقلابى شهيد موسوی نسب اثرى نداشت بلكه كوشش او رادر راه تحقق آرمانهاى والای انقلابيش شديدتر میساخت. جريان شهادت وی را چنين نقل نموده اند كه در يكى از شبها راهپيمائى از مسجد جامع تا زينبيه ميناب برقرار بود و راهنمايان كه آن شهيد نيز جزو آنان بود از مسجد زينبيه باز مى كشتند و در عين حال به تظاهرات و زد و خورد با مأمورين مشغول شدند كه ناگهان دستور تيراندازى از طرف رئيس شهربانى كه قبلأ با پرخاش حجة الاسلام درويشى مواجه شده بود، صادر كشت و در اثر تيراندازى شهيد امينى يكى ديگر از شهداى از جان كذشته ميناب و شهيد موسوى نسب به درجه رفيح شهادت رسيدند. كه در اثر تيراندازى پياپى مأموران شهربانى، مردم موفق به نجات آندو نشده بودند. شهيد موسوی نسب ابتدا در اثر تيرى كه به پايش اصابت ميكند، به زمين ميخورد و يكى از مأمورين شهربانى كه بعدأ بكيفر مجازات خود رسيد، گلوله هایى در سينه آن شهيد بزرگوار شليک كرد و او را به شهادت رسانيد. شهادت آن شهيد بزرگوار را به خانواده شهيد پرور و شجاعش تبريک و تسليت مى گوئيم.
(رحمت سرشار خداوند متعال بر شهداى فضيلت، شهدالى كه با نثار خون خود درخت با بركت اسلام را آبيارى نمودند.)
حضرت امام خمينى (ره)
شهید سيد عبدالحسین عمرانی

نام: سيدعبدالحسین
نام خانوادگى : عمرانى
فرزند: سيد محمد
تاريخ تولد: 1335/6/9
تاريخ شهادت: 1364/11/21 - 29 سالگى
محل شهادت : منطقه فاو - اروندرود - عمليات والفجر هشت 8
محل دفن: گلزار شهداى ميناب
ميزان تحصيلات: دييلم
محل خدمت: ميناب
خلاصه اى از زندگينامه و نحوه شهادت
شهيد عمرانى معلمى دلسوز و ايثارگر به تمام معنا بود در زمينه فرهنگى بسيار فعال بودند. قبل از پيروزى انقلاب عليه شاه خائن و رژيم منحوس پهلوی و نوكرانش فعاليتهاى زيادى از خود نشان دادند. براى همين تحت تعقيب رژيم شاه قرار گرفتند و مجبور شدند مدتى را تا پيروزی انقلاب شكوهمند اسلامى مخفيانه زندگى كنند. بايد گفت بيشتر زندگى اين شهيد بزرگوار صرف رسيدگى و پرورش فرهنگ اجتماع شده بود. چنانكه در مسجد محله کتابخانه اى داير كردند و درخانه نيز كتابخانه اى داشتند و هميشه خانواده و فاميل را به كتاب خواندن و ارزش کتاب تشويق مى كردند و مى گفتند زندگى من كتاب است. به اسلام عشق مى ورزيدندچنانكه در اين راه مشقات زيادى را متحمل شدند. در مقابل ديگران متواضع و در مسايل اجتماعى خود را مسئول مى دانستند. سركشى و ديدار اقوام و خويشان و رسيدگى به مشكلات ديگران و سعى و تلاش در برطرف كردن آنها و رسيدگى به مستضعفان را مدنظر داشتند. توصيه اى كه ايشان داشتند پيروی از اسلام و قرآن و پيمودن راه و خط رهبركبير انقلاب اسلامى حضرت امام خمينى (ره) و هميشه تكيه كلام ايشان همين بود. اين شهيد عزيز هر روز صبح زود قرآن را با صوت بلند مى خواندند و مى گفتند تأثير خوبى در روحيه بچه ها دارد. شهيد عبدالحسين عمرانى از آنجا كه علاقه وافرى به شغل مقدس معلمى داشت در تاريخ 30/08/1365به استخدام اداره آموزش و پرورش شهرستان ميناب درآمد. اولين ابلاغ خويش را بعنوان مدير و آموزگار دبستان روستاى تم بلوچان بخشى مركزى شهرستان ميناب دريافت نمود و به امر تعليم و تربيت نونهالان روستالى مشغول شد. اين شهيد والا مقام علاوه بر تدريس در مبارزات سياسى عليه رژيم ستم شاهى نيز نقش مؤثر و فعالى داشت. از جمله در توزيح اعلاهيه ها و رساندن پيامهاى حضرت امام خمينى (ره) به مردم بطور مدام و مجدانه تلاش مى كرد. در طول خدمت مسئوليتهاى درآموزش و پرورش شهرستان ميناب عهده دار بود از جمله مسئول تعاون و تأمين اجتماعى آموزش و پرورش، رئيس تربيت معلم امامجعفر صادق (ع) شهرستان ميناب و… بالاخره بعد از بارها رفتن به جبهه هاى حق عليه باطل و شركت در عملياتهاى متعدد بنا بر وظيفه اى كه احساس مى كردند. سرانجام در عمليات والفجر هشت در منطقه فاو به درجه رفيح شهادت نايل شدند. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
فرازى از وصيت نامه شهيد عمرانى
1. عجب لطف و مرحمتى باريتعالى به اين نسل عنايت فرمود.نعمتى بزرگ، نعمت امامى بزرگوار (1مام خمينى ره)، خدايا ما كجا بوديم؟ و به كجا رسيديم؟ خدايا چسان توان شكرگزارى نهايت نعمتت كه از پرتو نورافشانى اين خورشيد تابناک ولايت كون و مكان را متاثر و مغتنم ساخت كه نسلها بعد بايد وجدان نموده شكرگذارى نمود؟ از بيشگاه مقدست اى امام عذر تقصيرها دارم.
2- در تشييح جنازه اين حقير و هرگونه مراسمى كه جهت اين حقيربرگزار مى شود افرادى چه اقوام و چه غيره كه اولا شكى در موردولايت امام خمينى روحى فداه دارند و در نتيجه مطيع امر ايشان نيستند و ثانيأ جهتى مخالف انقلاب اسلامى دارند به هيچ عنوان و توجيهى راضی نيستم كه آنها شركت نمايند.
روحش شاد و راهش مستدام باد..
اجمالی از وصیت نامه معلم شهید سید عبدالحسین عمرانی
اين حقير سيدعبدالحسين عمرانى، شماره شناسنامه 8332 متولد 1335 صادره از ميناب، با اعتراف به وحدانيت الله جل جلاله و پيامبران عليهم السلام از آدم (ع) تا خاتم حضرت محمد (ص) وائمه اطهارعليهم السلام (ائمه اثناعشر) و قرآن مجيد و قبر و نكير و منكر و برزخ و بهشت و جهنم (قيامت، معاد) و با سلام به منجى عالم بشريت مهدى موعود (عج) و نائب برحقش امام خمينى روحى فداه و شهداى اسلام از صدر تاكنون و اسيران و مفقودين و جانبازان و… خانواده محترم و ارجمند آنها و باسلام به امت اسلام.
کتابهائى كه فعلأ در كمابخانه مسجد رسول اكرم (ص) محله مان گذاشته ايم و مقدار كتابى كه در منزل است خمس آن داده نشده است (البته نميدانم احتياجى هست كه خمس پرداخت شود يا خير) انشاء… بعداز پرداخت، کتابهاى موجود درکتابخانة مسجد هديه آن كتابخانه وكتابخانه ای كه اكنون در منزل در اطاق كوچک است بعد از پرداخت خمس به كتابخانه هاى مدارس اهداء شود.
توضيح اينكه: در صورتيكه خانواده (اعم از پدر، مادر،برادران، خواهران و همسر و فرزندان) به تعدادى از آن كتابها احتياج داشتند برداشت نمايند. اين توضيح از اينجانب ميباشد طلب حلاليت از محضر پدر و مادر بزرگوار وارجمندم، والدين عزيزم، قلم ياراى نوشتن را ندارد. متأسفانه جز حكايت از كوتاهيها، بى احتراهيها، ناراحتيها… شرمگنانه جز بنويسم؟ عزيزان در پيشگاهنان ملى زمان كودكيم كه حتمأ يادتان هست وقتى خطايى مرتكب ميشدم سرم پايين و نفس در سينه حبس و با گردنى كج در برابرتان مى ايستادم و…) زانوی ادب زده و چاره اى جز تقاضاى عاجزانه، خضوع و خشوع از انبوه خطاهايم نسبت به شما وجود شريف و عزيز ندارم، شما را به آن احترامى كه به چهارده هعصوم عليهم السلام تقديم ميداريد اين فرزند كوچک و بيچاره خود را كه بى اندازه گنهكار است حلال نمائيد. بدر ارجمندم و مادر عزيز و مهربانم، اين كوچک فرزند شما واقعأ با را از حد فراتر گذاشت و آنجائى كه بايد سكوت ميكرد،، آه، آه فرياد كشيد. خدايا گيرم كه ايشان از راه لطف و كرم عفو فرمايند، چسات در برابر قرآنت در محضرت سر بلند كنم؟ واحسرتا، اى خدا پناه به خودت
بارالها، فرمايشات خودت ما را خلق نكردى جز براى بندگى، اما واى بر من عمرى گذشت و توفيق بندگى خالصانه ات را پيدا نكردم. تو شاهد و ناظر مراحل زندگى سراسر تاريكم بودى، خدايا اميد به كرم تو بستم. اما اى امام و آقا و مولاى ما حضرت مهدى (عج) روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداه، خجالتزده ام از اينكه شيعة آنگونه بايد، كه هيچ بلكه شيعه بمعناى عرف نيز نبودم، حتما بارها با بسيارى از اعمالم قلب مبارک شما را بدرد آورده ام، با شرمسارى تمام سر به آستانت ميسايم و از خداى توفيق اين مطلبم كه اينبار ديگر لقلقه زبانم هحقق كردد، شايد از شرمسارى نجات يابم. و شما امام امت حضرت آيت ا… العظمی امام خمينى روحى فداک، نور چشم همه مؤمنين، قلب تپنده امت اسلام، اميد قاطبة مستضعفين در سراسر گيتى سلاله باک حضرت خاتم (ص) و ائمه معصوم عليهم السلام و همه پاكان و برگزيدكان و اولياء الله، عجيب لطف و مرحمتى باريتعالى به این نسل عنايت فرمود، نعمتى بزرگ، نعمت امامى بزرگوار، خدايا ما كجا بوديم؟و به كجا رسيديم؟ خدايا چسان توان شكرگذارى نهايت نعمتت كه از پرتو نورافشانى اين خورشيد تابناک ولايت کون و مكان را متأثر و، مغتنم ساخت كه نسلها بعد بايد وجدان نمود، شكرگذارى نمود؟ از بيشگاه مقدست اى امام عذر تقصيرها دارم. از خداى قادر متعال طول عمر با عزت امام عزيزم را خواستارم.
اما نماينده امام امت در ميناب حضرت حجة الاسلام محمد على طالب از شما نيز بخاطر كوتاهيها و بى احتراميها و… كه نسبت به شما جسارت نموده ام اميد عفو دارم و شرمنده ام كه نتوانسته ام آنكونه كه بايد در خدمتتان باشم. و شما روحانيت دلسوز و مبارز و محترم حجج اسلام برادران شيخ عباس عباسى، شيغ قنبر درويشى، شيخ محمد هادى غفورى و.. ء از شما نيز عذرخواهى مى كنم كه آنگونه كه بايدقدرتان را ندانستم و به وظايفم نسبت به شمما كوتاهى نمودم. ازمحضرتان طلب عفو دارم. اما همسرم اول از خدا و بعد از شماخواستارم كه عفوم فرمائيد انشاءالله خداوند در اين دنيا و روزبازپسين پاداشى نيكو به شما عطاء فرهايند. انشاء الله نسبت به فرزندانم نيز اميدوارم كه پدرشان را عفو فرمايند واميدوارم كه خداوند توفيقشان دهد كه فرزندان خوب، و خدمتگزارى صديق، به دين و اسلام ر مسلمين باشند .به حرمت محمد وآله الطاهرين. اما اقوام و خويشان: نسبت به شما نيز وظايفى داشتم كه متأسفانه آنگونه كه اسلام بيان فرموده بود نسبت به شما انجام ندادم واز همگى تان معذرت خواسته وطلب عفو مى نمايم. نسبت به شماهمسايگان، هم محله ايها و همشهريها و هم استانيها و ايرانيها، كه نه! امت اسلام و مستضعفين در سراسر گيتى، نيز در قبالتان وظايفى اسلامی برايم مشخص فرموده بود كه حتمأ بايدانجام ميدادم هتأسفانه كوتاه آمدم. ضمنأ اين حقير خود را بعنوان يک معلم قالب كرده بودم كه متأسفانه رسمأ ثنين است قلم ميخواهد زياد قلم فرسایی نمايدخصوصأ در اين زمينه ولى چه سود! (بقول گفته حال بعد از خرابى بغداد) در هر صورت از اين يدک كش (بنام معلم) خدا ميداند چه خطاها،كوتاهيها، نادانيها، كمراهيها و… سرزده، پناه بخدا حيف كه نمى توانم و نمى شناسم كه آن عزيزان كه در كلاس اين حقير بودند در سالهاى خلتف، در چه وضعيتى هستند. و از ضربه اى كه اين حقير بر آنها واردنموده ام، آخ !! هيچ! اطلاعى ندارم ايكاش مشيد ومقدور بود كه بتوانم جبران نمايم ولى وا اسفا، خدايا پناه بتو. در هر صورت همه آنكسانى كه در اثر سوء آموزش اين حقير از كانال اداره آموزش و پرورش به آنها لطمه اى وارد شد. اولآ قابل بخشش فكر نمى كنم باشد زيرا در سرنوشت نسلى مؤثر بوده است ولى در عين حال ناچارا و تضزعا از خداى توفيق آن مى طلبم كه مورد عفو همه آنها قرار گيرم انشاءا… در پايان لازم است متذكر شوم در صورتيكه توفيق اجابت دعوت حق را پيدا نمودم.
1- در تشعيع جنازه اين حقير و هرگونه مراسمى كه جهت اين حقير برگزار ميشود افرادى چه اقوام و چه غيره كه ارلا شكى در مورد ولايت امام خمينى روحى فداه دارند و در نتيجه مطيع امر ايشان نيستند و ثانيأ جهتى مخالف انقلاب اسلامى دارند، بهيچ عنوان و توجيهى راضى نيستم كه آنها شركت نمايند.
2- از خرج سه يا هفت روز، 4 ماه و سال و… كلا يرهيز شود و درصورتى كه بعضى مايل باشند خرجى كنند مبالغ را بجبهه بفرستند.
3- لازم نيست وصيتنامه تكثير و انتشار داد، بجز مواردى كه لازم به رساندن آن پيام به افراد زيربط باشد.
4- كليه وصيتنامه هايى كه تا قبل از اين تاريخ نوشته ام كلا كان لم يكن (خارج از اعتبار) ميباشد.
والسلام عليكم و رحمت ا… و بركاته الحمدلله رب العالمين الهم عجل فى فرج مولاى صاحب الزمان (عج) خدايا خدايا تا انقلاب مهدى تو را بجان مهدى خمينى را نگهدار
حقير سرا تقمصير سيدعبدالحسين عمرای 64/10/20 اهواز
| + نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387 | ساعت9:44 | توسط یونس |



